تبليغاتX
Living in the World


Living in the World

...On a long and winding road...





















 

ساعت ۹:۳۰ صبحه. شمارش معكوس رو شروع می‌کنیم. سی دقیقه مونده!


*  *  * 

زنگ تاریخ ادبیات:

دبیر: خب بچه‌ها٬ از فردوسی چی می‌دونین؟

- توی توس به دنیا اومده بود.

- بعد از دقیقی توسی به نظم درآوردن شاهنامه رو ادامه داد.

- سی سال برای گفتن شاهنامه رنج کشید.

- چهل سال بیش‌تر نداشت!

*  *  * 

۲۰دقیقه...

سر صف٬ مدیرمون منو می‌بینه. جلو همه‌ی بچه‌ها٬ با میکروفن داد می‌زنه: "چگینی! فتوکپی شناسنامه‌ت چی شد؟!"

*  *  * 

هوممم... ۱۵ دقیقه...

دیروز کارنامه‌های ماه اول رو دادن. اسامی رو یکی از دانش‌آموزها روی کارنامه‌ها نوشته.

برای من: فوژان چیگینی!

یعنی دقیقا بعد از "چ" دندونه‌ هم گذاشته!

*  *  * 

کلا بعضی وقتا با اسمم دردسر دارم من! معمولا کسانی که اولین‌باره که اسمم رو شنیدن٬ یه ساعت طول می‌کشه تا بهشون بگم موژانم. نه فوژان٬ نه مژگان و نه مژان!!!

مشکل دیگه هم کردی بودنشه! و این‌که فامیلی‌ام هم به اسمم می‌خوره! امسال اولین جلسه‌ی عربی‌مون٬ معلممون پرسیدن: کردی هستی؟

- نه‌خیر.

- پس اسمت که کردیه.

- بله٬ ولی خودم کرد نیستم.

- آخه فامیلی‌ات هم کردیه.

- چه کار کنم؟! کرد نیستم!

یه ساعت توجیهشون کردم. آخر سر هم گفتن:‌ "کردی‌ها آدم‌های خیلی باغیرتی‌اند. مثلا اگه تو قزوین به‌‌دنیا اومده باشن٬ نمی‌گن من قزوینی‌ام. می‌گن من کردی‌ام. حالا شما داری می‌گی کرد نیستی!

-

جلسه‌ی دوم:

معلممون: تو این کلاس یه دانش‌آموز کردی داشتیم...

من (عاجزانه): کرد نیستم من!!!!

- (یه کلمه‌ی کردی می‌گن) این کلمه معنی‌ش چیه؟!

-

- خب کردی‌ای که زبانش رو بلد نباشه دیگه کرد نیست!

 

*  *  *

ده دقیقه...

15 آبان! تولد یکی از خواننده‌های مورد علاقه‌امه! Florent Pagny. آهنگ‌های خیلی خیلی قشنگی داره. اونایی رو که خودم بیش‌تر از همه دوست دارم براتون می‌ذارم:

Vesoul

La Ou Je Temmenerai

Chanter

 

*  *  *  

چهار دقیقه...

سه...

دو...

یک...

 

دیریریریم!

۱۰ صبح ۱۵ آبان ۸۸ ...

و من ۱۶ ساله شدم!! p-:>

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط موژان| |

 

ديدين اين روزا آدما هيچ كاري به كار هم‌ديگه ندارن؟ البته خيلي وقته. چيز جديدي نيست. تقريبا هم همه داريم بهش عادت مي‌كنيم. ولي خب خوب نيست.

همسايه‌هاي طبقه‌ي بالامون اسباب‌كشي داشتن. راستش ما خودمون هم از اون خانواده‌هايي نيستيم كه زياد با همسايه‌ها در ارتباط باشيم! خيلي كم مي‌ديديمشون. ديروز ديديم كه اسبابشون رو بردن و امروز همسايه‌هاي جديد اومدن. ما هم خواستيم بهشون خوش‌آمدي گفته باشيم. براي همين برادرم براشون شربت برد. اين‌جا مكالمه‌ي صميمانه‌ي (!) برادرم و همسايه‌ي جديدمون رو براتون مي‌نويسم:

برادرم: سلام! خوش اومديد! به سلامتي انشاءالله. بفرماييد!

همسايه (سر تا پاي برادرم رو نگاه مي‌كنه): اينا چيه؟

- شربته ديگه.

- مناسبتش چيه؟

برادرم (با تعجب): مناسبتش اينه كه شما خسته‌ايد! خسته نباشيد! تو اسباب‌كشي آدم خسته مي‌شه ديگه! نمي‌شه؟!

- يعني ببرم تو اينا رو؟!

- خودتون مي‌دونيد.

همسايه (بعد از ترديد، با بي‌تفاوتي): باشه. مي‌برم تو.

و در رو مي‌بنده.

-----------------------------------------------

مي‌خواستم بگم واقعا چرا اين‌جوري شده؟ همسايه‌مون پرته آيا؟! شربت برات مي‌آرن بايد چه‌كارش كني به نظر خودت؟! 

اين كاريه كه از قديم تو خانواده‌ي ما (حداقل) رسم بوده. اما فكر مي‌كنم مامانم ديگه هيچ‌وقت اين كارو نكنه. و با همين چيزاي كوچيكه كه كم‌كم انسانيت از بين مي‌ره.

ما هم كه اومديم اين خونه، همسايه‌ها زياد كاري به كارمون نداشتن و تازه ديروز كه داشتن مي‌رفتن مامانم ديدشون!

 

پ.ن: هنوز تو فكر تغييردادن آدرس وبلاگ هستم. نمي‌دونم برم يه وبلاگ ديگه يا نه.
اگه از اين‌جا برم يا اين‌جا رو حذف مي‌كنم، يا مي‌ذارم همين‌جوري بمونه، يا موضوعش رو به دانلود آهنگ تغيير مي‌دم! حالا نمي‌دونم همين‌جا رو بذارم براي دانلود آهنگ يا يه وبلاگ ديگه بزنم. اصلا وبلاگ بزنم براي دانلود آهنگ؟! تاوزه خودم هم آپلود نمي‌كنم آهنگا رو. لينك آهنگ‌هاي خوبي كه مي‌شناسم رو گير مي‌آرم مي‌ذارم تو وبلاگ. مي‌دونم خب مي‌شه راحت سرچشون كرد. ولي همون معرفي آهنگ هم مهمه ديگه. هرچند اين‌جوري حس مي‌كنم كامل كار خودم نيست. خوش‌حال مي‌شم كلا نظرتون رو در اين مورد بدونم.

من باز برم بشينم تاريخم رو بخونم!

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط موژان| |

سلام.

فقط به این وبلاگ برید: خدا حاکم من است

و ازتون خواهش می‌کنم برای این کوچولو دعا کنید. حقش نیست. حق هیچ‌کس نیست که چنین مشکل وحشتناکی داشته باشه.

این بچه فقط پنج ماهشه...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:32 قبل از ظهر توسط موژان| |

سلام!

الان که دارم این‌جا رو آپ می‌کنم باید بشینم درس فردام رو بخونم و هیچی هم نخوندم و جلسه‌ی قبل هم که معلم درس داده غایب بودم! دانش‌آموز نمونه!! اوه! اونم چه درسی! تاریخ!! تاریخمون رو باید ببینید! البته همین یه درسه که نخوندم.

فکرشو بکنید! آدم دو روز نره مدرسه کلی عقب می‌افته. اونم همون جلسه‌ی اول درس! من هفته‌ی پیش سرما خورده بودم نتونستم برم حالا از دو درس زبان فارسی٬ دو درس تاریخ و یه درس اقتصاد عقب افتادم! زبان فارسی چیزی نداشت البته.

مشتاقم معلم زبان فارسی‌مون رو ببینم! یک‌شنبه‌ها دو زنگ پشت سر هم زبان فارسی داریم! جلسه‌ی پیش معلممون درس اول رو داده بعد همون روز هم از بچه‌ها امتحان گرفته! فردا هم از درس ۱ و ۲ امتحان می‌گیره. معلم سخت‌گیری باید باشن.

پریروز چیز جالبی از معلم زبانمون شنیدم! جالب که چه عرض کنم... از تعجب موندم.

بحث کلاس زبان شد٬ معلممون گفتن: «کلاس زبان به چه دردتون می‌خوره؟‌! وقتتون گرفته می‌شه. هیچ فایده‌ای هم نداره. شما باید الان روی درس‌های دیگه‌تون کار کنید و تست بزنید. کسایی که کلاس زبان رفتن هیچ پیش‌رفتی نداشتن. حتی کسایی که کانون زبان بودن می‌رن امتحان می‌دن برای دانشگاه٬ بهشون می‌گن شما سطح 2 هم نیستید! مدرک کلاس زبان رو هم قبول نمی‌کنن. فقط مدرک دانشگاه. ولی بشینید تست‌های کتاب‌های انگلیسی مدرسه‌تون رو بزنید٬ تو کنکور مطمئن باشید 100 از 100 می‌آرید.»

این‌جا من چندتا نکته به ذهنم رسید:

1. خب پیش‌رفتی که گفتن بستگی به خود زبان‌آموز هم داره. یکی از معلم‌های زبانمون تعریف می‌کردن که یه بار دوتا دانشجو داشتن سعی می‌کردن با یه خارجی صحبت کنن٬ حتی یک جمله‌ی انگلیسی هم نمی‌تونستن بگن. بعدا معلوم شده دانشجوی مترجمی هم بوده‌ن! ولی خیلی‌ها هستن که کلاس زبان رفتن و واقعا لایق گرفتن مدرک بودن. از مدرک هم حداقل تو خود آموزشگاه‌ها که می‌شه استفاده کرد. باز البته یکی دیگه از معلم‌های ما می‌گفتن: «آسمون هرجا بری یه رنگه». بستگی به این نداره کجا آدم کلاس بره و از کجا مدرک بگیره. اصل خودشه که باید تلاش کنه و درست یاد بگیره. حتی٬ حتی اگه معلم هم خوب درس نده. اصلا هیچی درست یاد نده. به‌نظر من خود اون زبان‌آموز اگه واقعا بخواد می‌تونه بره دنبالش و یاد بگیره.

 2. خب٬ بیایید کتابای انگلیسی مدرسه رو با کتاب‌هایی مثل Interchange و کتاب‌های کانون و این قبیل مقایسه کنیم. محتوای کتاب‌های آموزشگاه‌ها بیش‌تره یا آموزش و پرورش؟! معلممون اون روز گفتن تو آموزشگاه‌ها فقط روی مکالمه کار می‌کنن و این برای کنکور به درد شما نمی‌خوره. حق با ایشونه. ولی من یادمه تو کلاس ما روی Grammar, Listening, Reading, Writing و Vocabulary هم کار می‌کردن و فقط Speaking نبود. این‌همه کتاب فوق‌العاده هست برای یادگرفتن همه‌ی اینا. مثلا 504 واژه! نیازی به مثال زدن هم نیست همه‌مون می‌دونیم. محتوای کتاب‌ها با کتابای مدرسه فرق داره٬ بله. ولی مگه این یعنی کسی که بره این کلاسا درسای مدرسه رو یاد نمی‌گیره؟! کتابای مدرسه نمی‌دونم سطحشون چیه. ولی کسی که مثلا Pre-intermediate باشه دیگه حداقل با 85٪ مطالب این کتابا از قبل آشنایی داره. پس نمی‌شه گفت کلاس رفتن اتلاف وقته. اونایی که کلاس می‌رن معمولا موفق‌تر از اونایی‌اند که کلاس نمی‌رن.

باید بگم با یه سری از حرف‌های معلممونم موافقم. حتی اگه کلاس زبان رفته باشیم باید خط به خط کتاب زبان مدرسه رو هم حفظ باشیم. من خودم اینو تجربه کردم. بعضی از قسمت‌های کتاب رو نخوندم که باعث شد تو چندتا امتحان یه کم نمره‌م کم شه. خب٬ باز این برای کسی که کلاس رفته حفظ‌کردنش راحت‌تر می‌تونه باشه. شاید!

تست‌زدن هم خیلی خیلی خیلی برای ما مهمه. ولی خب کلاس رفتن اتلاف وقت نیست!

در ضمن یکی از بچه‌هامون هم بعد از حرف‌های معلممون گفت من از ترم بعدی کلاس نمی‌رم!

نظر شما چیه؟!

 

پ.ن: چرا من احساس می‌کنم این متنه دعوا داره؟! شما به دل نگیرید!

پ.ن ۲: بعضی وقت‌ها زیاد خوب نیست که اسم واقعی آدم تو وبلاگش مشخص باشه. مثلا فکر کنید الان معلم‌هامون بیان اینا رو بخونن! یا مثلا بچه‌ها بخونن به گوش معلم‌ها برسونن. آزادی بیان هم نداریم!
گاهی اوقات به سرم می‌زنه این‌جا رو حذف کنم یه وبلاگ دیگه بزنم که آدرسش Mojan Chegini نباشه. ولی حوصله ندارم دوباره از اول شروع کنم. تازه به این‌جا عادت کردم.

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط موژان| |

سلام!

شروع سال تحصیلی جدید رو به همه تبریک می‌گم! امیدوارم برای همه‌مون سال خیلی خیلی خوب و موفقیت‌آمیزی باشه!

خب٬ من بالاخره رفتم رشته‌ی انسانی. واقعا خوش‌حالم که این رشته رو انتخاب کردم! درسای خیلی جالبی داریم. کلا به رشته‌های دیگه ترجیحش می‌دم.

کلاسمون سی یا سی‌ویک نفره‌ست. نصف بچه‌های کلاس از مدرسه‌های دیگه اومدن. وگرنه اگه بچه‌های مدرسه‌ی خودمون بودن فکر کنم به ده نفر هم نمی‌رسید!

کوچک‌ترین کلاس رو دادن به ما انگار! جا برای نیمکت هم کم آوردیم. کلاس لامپ نداره!جا برای میز معلم هم نیست حتی!! بچه‌ها چندبار اعتراض کردن٬ احتمالا کلاس رو عوض می‌کنن. یکی از معلم‌هامون وضعیت رو که دید گفت: "خیلی تحویلتون گرفته‌ن!"

چهارشنبه ادبیات داشتیم و عربی و زنگ آخر هم معلوم نشد چون معلممون نیومد. واقعا تبریک می‌گم به معلم‌های عربی سال اولمون که هیچی به ما یاد ندادن! معلم عربی‌مون هرچی می‌پرسید هیچ‌کس نمی‌تونست جواب بده. ولی خودش خیلی معلم خوبیه.

من چون یه کم دیر برای ثبت‌نام اقدام کرده بودم هنوز نرفته بودم مانتو بخرم. روز اول و دوم مجبور شدم با مانتو بیرونم برم. فکر کنید٬ ساده‌ترین نوع مانتویی که می‌شه پوشید. با رنگ خیلی ساده! چهارخونه‌ی مشکی و زرشکی (که زرشکی‌ش اصلا اون‌جوری نیست که به چشم بیاد). بعد دیروز مدیرمون صدام کرده٬ می‌گه: "مگه قرار نبود با مانتو مدرسه بیای؟"

- آخه آماده نشده هنوز.

- مانتو مشکی نداری؟ با این مانتو نمی‌تونم بذارم بری سر کلاس. برو خونه عوضش کن.

- الان؟!!

- نه. صبر کن بچه‌ها برن سر کلاس بعد برو. (که نبینن از مدرسه می‌رم بیرون!)

- اون‌وقت دیر به کلاس می‌رسم. مگه این مانتو چه اشکالی داره؟

- رنگش مناسب نیست. توجه بچه‌ها جلب می‌شه.

دیدم واقعا با اینا که این‌طور فکر می‌کنن نمی‌شه بحث کرد. نمی‌دونم کی ممکنه توجهش به مانتو من جلب بشه! خب درسته که بین همه که مانتو سرمه‌ای پوشیده بودن یه کم تو چشم بودم. ولی کسی اهمیتی نمی‌داد. خب چیز عجیبی نیست. خیلی‌ها هستن که اول سال با مانتو مدرسه نمی‌آن. دوباره راه افتادم رفتم خونه مانتومو عوض کردم.

دیروز هم جامعه‌شناسی داشتیم و عربی دوباره و زبان!

جامعه‌شناسی‌مون آسونه به نظرم. همون مطالعات اجتماعیه با همون بحث‌ها و همون درس‌های کوتاه و ساده. آخر هر درس هم مثل اجتماعی راهنمایی خلاصه کنید داره.

معلم زبانمون هم خیلی مهربونه. تکیه کلامش هم موفق باشیده. مثلا موقع حضور و غیاب می‌گه: "خانم x که انشاءا... موفق باشن...؟"

بعد یکی از بچه‌ها دستشو بلند می‌کنه.

- موفق باشید.

دفتر هم برای زبان نمی‌خوایم. معلممون گفت: "من نمی‌خوام دانش‌آموزانم که انشاءا... موفق باشن وقتشون گرفته بشه. تمام سوالا رو تو کتاب جواب می‌دید." از جمله‌های دیگه‌ش هم این بود: "شاگردهای من همیشه موفق بودن... دخترای من که همیشه موفق خواهند بود... ." کلا با شاگرداش خوبه. به‌خصوص انسانی‌ها.

--------------------------------------------------------

اوه٬ خیلی شد! کلا معلم‌های خیلی خوبی داریم. هرچند اگه بخوایم بریم تهران من بیش‌تر از دو هفته این‌جا نیستم.

نکته: منظورم از چیزایی که درمورد معلم‌ها گفتم تمسخر نبوده. درمورد معلم زبانمون هم اصلا و ابدا قصد بی‌احترامی نداشتم.

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط موژان| |


Design By : Night Skin